نخوندنیهای من
برای هر کس که می خواد "نخوندنی" بخونه...
تو فكر كن 1: روز خوبي بود .. پر از انرژي ونشاط . يه تجربه واقعا متفاوت .. فاطمه مي گفت جلوي روند طبيعي زندگيتو نگير و انگار واقعاً همين روندي كه اتفاق ميافته با هم فراز و فرودش طبيعي ترين شكل ممكنه . يعني الان توي اين حالم كارم بهترين راه حل براي تعديل روحيمه. يعني لازمه .حالا يه وقت هايي آدم دليل و حكمت مسائل رو نميدونه ، از جهت شغلي فكر مي كنم كارم يه سير تكاملي رو طي كرده تا اينجا و انگار بايدي بوده هر كدومش. اتفاقاتي كه كنار اون افتاده هم..مثلا سفري كه رفتم . فكر كن 2 : الان حالم خوبه خدا رو شكر ،يعني بهترم .امروز فكر كردم نبايد سخت بگيرم ،هر كاري خوبي بدي خودشو داره اما هيچ كاري به اين سلامتي نميشه . فكر مي كردم و مدتيه فكر ميكنم اين اون كاريه كه بايد توش بمونم و رشد كنم و شايد تحصيلات مرتبطش رو پي بگيرم . 3 وُم : هر حرفي تو زندگي يه چراغه اگه دست بگيريش . چند شب پيش كه بر مي گشتم خونه يه پسر بچه شيرين فال فروش جلوم سبز شد . من هم بعد خيلي وقت بود كه هوس كردم بخرم . بهش گفتم واسه خاله دعا مي كني خدا مشكلم رو حل كنه ؟ لبخند كمرنگي زد، گفتم آره ؟ گفت: حل ميشــه! دلم يه جوري شد ؛ يه جور خوب.. دستي به صورت نرم و معصومش كشيدم و خداحافظ . فالم گفته بود حالم رو و توصيه كرده بود به : صبوري! باشه، مگه غير از اين كاري ميشه كرد .يعني بهترين حركت همينه ..زيادي به در وديوار زدم زخم برداشتم اساسي ، فعلا بايد آروم بگيرم ؛ بنشينم و صبر پيش گيرم/ دنباله كار خويش گيرم ( درست گفتم ديگه؟) چراغ بعدی يه جايي تو مجله جدول! قسمت طالع بيني بود كه عكس هميشه خيلي حرف داشت برام .فعلا كه از در و ديوار چراغ ميزنه بيرون . تو فكرزدن يه مغازه روشنايي هستم ! اينم 4 : چند شب پيش همون شبي كه سرد بود و پر از بوي فال با استاد حرف زدم . هنوز هم همونجوري پيچيده حرف ميزنه گاهي فكر مي كنم اذيتم مي كنه اما بالاخره اين بحث دست ها به يه نتيجه اي رسيد اينكه با خودم رو دربايستي دارم ! وسط حرف بوديم كه قطع شد . لعنتي! حيف . خيلي بايد بود باهاش حرف بزنم بعد خيلي وقت .. اميدوارم به زودي دنباله اش رو هم بگيريم . ميتونه كمكم كنه شايد .نمي دونم چرا گاهي بهش اعتماد ندارم چرا؟! وَ ۵ اُم: حرف زياده اما از هر دري .. فعلا برم استراحت كنم كه از همه چي واجب تره برام . خدايا مرسي براي باد و برگ هاي چنار تو فصل پاييز! مي بوسمت آبدار. برگ ریز... خاطره .. بارون... عشق ... دوستی ... دوست داشتن... غم غریب... گودال آب باران و شوق سریز پاها... تاب... تب ... رنگ. نقش. خط... قلم مو... دست ... دست مریزاد خدا! نقاش بی رقیب.. تو طرح میزنی و من به خط در می آورم تو به تصویر می کشی و من به اعجاب در می آیم . تو عرضه می کنی و من مبهوت می مانم تو چه می کنی و من .... من دوست دارم میای با هم بریم قدم بزنیم و از خودت برام بگی؟ اگه لازمه رسما دعوتت کنم ؟ اشاره* پارسال این روزها بود که بی امان می نوشتم تا خالی شم ...آدم خالی نمیشه آروم تر میشه فقط.. این از اون نخوندنی هام بود که باید می گفتم .. گاهی اونقدر دلتنگم که نمیدونم چه جوری کمرنگش کنم فکر میکنم خوبه به یکی بگم اما کی ؟ اول آخرش رو بخونید به خوندنش می ارزه خلاصه ای از یه دوره زندگیمه مثل همیشه وقتی قصد نوشتن دارم موضوع خودش میاد در می زنه مهمون ذهنم میشه..راستش یه استادی دارم که از همون سال اول دانشگاه باهاش آشنا شدم.. مدتی طول کشید بفهمم که علاقه ام بهش به خاطر خودشه یا به خاطر مرتبه علمی که داره (آخه من یه علاقه خاصی به افراد علمی و با اطلاعات دارم)هر چند هنوز هم به نتیجه قطعی نرسیدم یعنی به نظرم مجموعا دوستش دارم ..ولی اینو فهمیدم که رمانتیک قضیه کمرنگه.. ایشون که ترجیح میده سالک یا رفیق بنامیمش تا استاد از اونایی که همه رو مسحور شخصیت ،اطلاعات برخوردش میکنه.. در کل آدم خاصیه که خیلی ها جذبش می شن اگه نگم همه. چون خود من اون اوایل یه حس بدی داشتم نسبت بهش، بعد کمتر شد . هنوز هم در عین اینکه دوستش دارم خیلی وقتا هم لجم می گیره ازش ،وقتی تو بحث های منطقی مچ ناآگاهیمو می گیره ..دلم می خواست که یه نسخه از گپ و گفت هامون رو براتون می ذاشتم اونوقت می دونستید چی میگم که چه جور آدمیه. البته یکی از چت هایی که باهاش داشتم رو پرینت گرفتم و یکی شو هم سیو کرده بودم که بذارم تو وبلاگ ولی پشیمون شدم ..خواهرم که می خوند با یه علامت سوال و تعجب بزرگ درباره حرفهای ما مواجه بود من هم گاهی واقعاَ متوجه نمی شم چی میگه ادبیات خاص و پیچیده ای داره و نمی دونم چرا با من که حرف میزنه چند برابر پیچیده اش می کنه (بس که بدجنسه هر چند اینو به من نسبت میده) فکر می کنم شما هم آخر نفهمید من چی میگم چون واقعا تشریحش برام سخته ...حالا نمی خوام با گفتن این مسئله که متاهله مسئله رو دم دستی کنم چون موجودیت این انسان تو زندگی من به خاطر همچین مسائلی معنادار نیست. اگرچه دوست داشتم بدونم که متاهل هست و می دونم که یه پسربچه هم داره اما نه من نه بچه های دیگه باور نمی کنیم نمی دونم چرا .. از شما چه پنهون خیلی ازدوستام که می دیدند می گفتن چقدر به هم می آیید!! واقعا چه ربطی داره؟ اینجوری شد که من هم یه کم اومدم تو باغ . به هر حال مدتها ما با هم دوره ادبی داشتیم و چند تا تور هم با بچه ها گذاشتیم که از خاطره انگیزترین لحظات دوره دانشجویی من بود . سالک پیر (که نسبتا جوان هست) از اون نقش های ماندگار تو حافظه زندگی من و خطوط پررنگ در دفتر روح منه ..خیلی چیزا رو بهش مدیونم چیزایی که به قول خوش یاد آوریه نه آموزش و بخش اعظم اون برام درونی شده ..الان مدتیه در به در دنبالشم اما نیست که نیست یعنی هست اما حاضر به دوره گذاشتن نیست خودش یه جور دیگه میگه اما معلومه .. و ما هم در حسرت روزهایی خوب و ارزشمندی که رایگان از این رفیق ارزشمند بهره گرفتیم. واااااای که احساساتم موج بر میداره وقتی از این جریان حرف میزنم .. از روز اول ، دوره روزنامه نگاری ، جلساتمون بعد از اون دوره ، بیگلری و پسر دایی اش، وهاب .. خیلی ها که اومدن و رفتند. و دوستهای نازنینم که تا آخرش بودند این چند سال دانشجویی دوره عجیبی بود برای من؛ پراز فراز و فرود . دوره معمولی ای نبود همون طور بود که باید.. پر از اتفاق ، خاطره، درس، درد و لذت های عمیق؛ دوره عمیقی بود که با همه وجود زندگی کردمش. باغ ارغوان گفته که کوتاه بنویسم معذرت می خوام واقعاً نمیشه ، اینجوری فقط یک سال طول میکشه خاطرات دانشجوییم رو تعریف کنم .!هر چند برای وجود ارزشمندش احترام قائلم و سعی ام رو می کنم .. من باید رفیق رو بنویسم همون طور که در وجودم تبدیل به یه دنیا شد همونطور که وجودم رو مثل یه دنیا بهم نمایاند همون طور که روحم رو بیرون کشید جلوی روم گذاشت تا خوب ببینمش و باهاش آشنا تر بشم..همون طور که باعث خیلی اتفاقات در من شد که نمیشه لباس کلمه بهش پوشاند . دلم یه پیاده روی طولانی و بحث می خواد، شاید سکوت ،شاید تنها پیاده روی یا یه حجم بزرگ انرژی که خواه ناخواه مبادله میشه در این ارتباط چه با کلام، چه بی کلام .. خدایا من چه خوشبخت بودم که اجازه دادی که این دوره سرشار رو تجربه کنم ..هر چند خیلی چیزا داغونم کرد اما می ارزید به یادگیریش ...سالک میگه خوب و بد وجود نداره و من هنوز بعد از این همه مدت نمی فهمم اینو. یعنی واقعا همه اتفاقاتی که برای آدم می افته لازمه و نه لزوماً خوب یا بد؟ کی مسببه خودمون یا خدامون یا هر دو ؟ آیا لازمه آدم بعضی اشتباهات که مسیر زندگی رو تحت الشعاع قرار میده تجربه کنه واقعا خوبه یا بد یا لازم .میگن هر کاری حکمتی داره اما اونو که فقط خدا میدونه .یعنی ما باید همین جور سر درگم رفتارها و اتفاقاتی که به تبع اون رخ میده باشیم یا بندازیم گردن تقدیر یا بگیم خدا خودش میدونه چی بهتره؛ الخیر فی الماوقع! واقعاً هر چی پیش میاد خیره ؟چرا؟اینکه این همه مشکلات ناجور به وجود میاد خیره؟ اینا یه قسمت از اون وسوسه های ذهن برای داناییه که سالک پیر بهش دامن میزد. موی دغدغه رو از ماست ذهن بیرون می کشید هر چند حالت به هم می خورد اما پیش روت میذاشت و نمی ذاشت چشم ببندی و زندگی رو سرسری سر کنی . فکر ما رو به چالش می گرفت و درگیر معنا می کرد و یاد میداد که خستگی دلیل خوبی برای رها کردن دانایی و منصرف شدن از رویاها نیست باید حرکت کرد .روحمون رو زخمی میزد و می گفت می تونید مرهم بذارید و ترمیم کنید و یا تسویه حساب کنید با خودتون ..با تمام حجم انرژیتون با تمام زندگیتون ..ولی هرگز فرصت کشف جواب رو از ما نمی گرفت چون باید برای دانایی باید عزم می کردیم حرکت می کردیم و هزینه اش رو می پرداختیم با مسئولیت خودمون ؛ آگاهانه و شجاعانه ... خیلی صبر کرد تا قد بکشیم تا درد بکشیم و باز پیش بریم روشن بشیم می گفت اگه فقط چند تا از شما دل بدید واونی بشید که باید برای من کافیه می گفت سالهایی رو می بینم که صدای چند نفر از شما خیلی جاها می پیچه . اما هیچ وقت نگفت من انتظار دارم چنین شوید و چنان می گفت اونی که باید بشید. خیلی چیزاها رو واگویه کرد مثل مادری که کلمات رو برات هجی میکنه و تاتی کردن فرزند رو صبوری میکنه تا رشدش رو یار بشه.. هر چند روز معلم گذشته هرچند میگی که من معلم نیستم و آموزش وجود نداره اما نمیتونی اون چیزی رو که باعث می شه بهت بگم استاد رو از ذهنم پاک کنی تا بهت نگم مدیونتم استاد خیلی... توجه نوشت: به همین راحتی یک سال از تولد وبلاگم گذشت و خودم هم توجه نشدم !! حالا جشن بگیرم یا آبغوره؟ تنم خسته است و روحم خوشحال و سرحال و در حال پرواز تو همون ارتفاعی که اغلب تو خواب می دیدم شاید بالاتر شاید ... گاهی خواب می بینم که خیلی سریع میدوم و بعد میرم بالا و اوج می گیرم و پرواز می کنم، البته نه با بال و تخیلی. یه جورِ شدنی با توجه شرایط جسمی انسان . یه وقتی هم خواب دیدم که توی کلیسا اوج گرفتم و رفتم بالا ! حالا تو هوام، مثل رویام . به دلایل نگفتنی نمی تونم خیلی چیزها رو شرح بدم اینجا ،اما تا اونجا که می شه میگم که چقدر دچار نوسانم از خوب به بد از بد به خوب . کی میدونه اصلا خوبه یا بد؟ به هر حال لبریزم از حرف، اما نمیشه گفت همه چی رو همه جا و به همه کس سخته، نه؟ چی بگم که این احوال متلاطم برای خودم هم قابل فهم نیست. گاهی فکر می کنم افسرده ام اما رفتارم با المانهای افسردگی نمی خونه . گاهی خوب خوبم یه دفعه خسته و ناامید میشم. از این حال به اون پذیرایی!در رفت و آمدم. اگرچه از یکنواختی بیزارم اما انگار قرار ندارم. فکر می کنم اگه همیشه همینجوری باشم چی؟شاید هم حال و هوای جوانیه! به هر حال که موندم خودم هم ..همه تلاشم اینه که با تمام تغییرات جوی روحم ،این تن متعجب رو تکون بدم و نایستم.اگه شما هم انگشت به دهان حال یکی مثل من،هستید،بگم که خودم هم سر کارم چه برسه به شما . ابهام نوشت:یادم نیست این پرواز در کلیسا قبل از اتفاق رادنی بود یا بعد از ... کلی حرف دارم و یه کم وقت .. یه کم وقت برای نوشتن، یه کمی برای درس خوندن، یه کمی تا رفتن، یه کم تا پایان ، یه کم تا بی خیالی، یه کم تا ناامیدی، یه کم تا امید، یه کم تا .. کم کم دارم زندگی می کنم اما چیزای زیادی هست که می خوام ..لابد یه کم صبر لازمه اما چقدر کم یا زیاد ؟ سبک وسنگین کردن انگار زندگی رو تبدیل به یه حجم سنجیدنی نه یه وضعیت یا فضا و خوب انگار اینجوری ...نمیدونم سخته توضیح اون چیزی که الان دارم از زندگی حس میکنم و سعی نمیکنم توضیحش بدم . نمیدونم دارم به سمت نظم میرم یا آشفتگی ؟تو زندگی من خیلی چیزا قابل پیش بینی نیست و گاهی یه کم بیشتر از گاهی از این ویژگیش استقبال می کنم .. گاهی هم از دست خودم شاکی می شم که چرا ؟ نغمه می گفت خدا به به قدر تحملت میده و تحمل آدم برای یه زندگی بی چارچوب باید زیاد باشه نه کم . چارچوب چیزیه که زیاد دارم و کم دارم . تناقض عجیبی که خودم هم نمی فهممش . محصور بودن بودن در عین رها بودن چطور میشه نمیدونم. اما نتیجه اش منم .اینم از اون چیزاییه که نمیشه توضیح داد اما میشه نشون داد . مثلا وقتی فاطمه رو می بینم می فهمم این یعنی چی چون مصداقشه .. اما چرا از چهار گوشه دنیایی که خدا، خدایی که هنوز نمیدونم هست یا زاییده نیاز منه ، باید یه گوشه اش بشینم و دستم رو به یه جای محکم بند کنم که پرت نشم تو کائنات و با این ترس و خودداری برم تا بمیرم ؟ من که نمیتونم اما خب .. خب به جمال خودم ،خود خودشیفته ام . آره هستم ،همینه که هست .خیلی وقت بود که بودن تو این چاردیواری دست و پای کلامم رو بسته بود چارچوبی که اینجا بهم داده از رهایی خودم رهام کرده اومدم اینجا جداشم ،رها شم. اما باز یه حصار دیگه و قوانین نوشته، نانوشته ،خوندنی و نخوندنی .اما دیگه بسه ، خسته شدم می خوام برای خودم باشم . اینجا ماسک ،اونجا ماسک ،زندگی بالماسکه شبانه روزی ای شده که نمی ذاره برای یه لحظه هم صورت خودمون رو ببینیم حتی تو رختخواب ..حتی تنها! آدم انگار با صورت خودش غریبه شده انگار ازش می ترسه. آخه شاید قشنگی وسادگی چهره یک رنگ خودت سرزنشی باشه که مثل سیلی میخوره توصورتت که چرا ماسک؟ می نویسم یا حرف که می زنم دو نفر در درونم به گفتگو می نشینند؛ یکیش آروم و مثبته راحته و پذیرا .اون یکی هیجان زده، سخت گیر، وعاصی . این میگه، اون میگه. این میگه، اون میشنوه یا نمیشونه. جواب میده یا نگاه میکنه، تعجب میکنه یا عصبانی میشه ،می خنده و غمگین می شه رد میکنه و تایید میکنه و دوباره یکی میشه انگار ..یه وقت هایی از دور این ماجرا رو تماشا می کنم یه وقت هایی خودم رو در گیر حس میکنم یه وقت هایی جدا. دلم می خواد بنویسم بی هیچ ملاحظه و چارچوب بی هیچ حد و مرز،بی هیچ باید و اگر وقانون ...وبی هیچ سوال وجواب .راحت !رها! آزاد! برای خودم،برای دلم ،حالا هم که اینجا خلوت شده نگران قضاوت نیستم .انگارما زاده شدیم که ببینیم بقیه چه فکری می کنند درباره ما ،چی میگن درباره ما،انگار بقیه آینه به دست عادات و رفتارما هستند . انگارآینه ما هستند انگار خودمون رو که جا می زاریم یکی میشیم، کپی می شیم از روی اسم انسان اما بی مفهومی ازاون .. دلم پره انگار از دیوارهایی که به روحم فشار میاره و اینجا رو هم شبیه همون چیزی میکنه که وقت رفتن به سرای باقی!؟ باید به میزان گناهامون درش فشرده بشیم و عصاره انسانیتمون در بیاد .گناه !؟ گناه داریم بس که در چارچوب گناهکاری وبی گناهی دست وپا زدیم بس که ترسیدیم، بس که از دست دادیم لحظه ها رو در فشار.فشار یه قدم به جلو، یه قدم به عقب از ترس اشتباه، از ترس گناه ،از ترس عاقبت، از ترس آخرت ،از ترس خدای مهربان! در جا می زنیم در این دست و پا زدن. مگه ما چه گناهی کردیم هان؟ خدای گناهکاران و بی گناهان اگه تو خدای هر دوی مایی پس بی کس نیستیم هیچ کدوم ،اگه بی کس نیستیم پس پناهی هست. اگه پناهی هست پس امیدی هست، اگه امیدی هست میشه ادامه داد وبه خطا نرفت اگه رفت هم خدای گناهکاران پشت ما هست نیست؟ خدای من سلام خدای خوب و دل نازک من، خدای خوشگل من با اون لبخند و چشمهایی که مال مال خودته .. می دونی چقدر تو کارات می مونم ؟ تعجب من شبیه این موقعیته؛ که یه آدمی که خیلی حسابیه و خیلی به حساب میاد خود به خدا به تو نزدیک میشه ،دوستت داره، بهت حال میده. الان شاخ هایی که روی سرم سبز شده و داره تبدیل به درخت میشه از اون نوعه که تو کجا من کجا! آخه برای چییییی؟؟؟ خودمونیم تو هم از اون خدا باحال هایی که پایه آدم هستند و آدم از بودن باهاشون خسته نمیشه و کلی سوپرایز میشی هر لحظه از داشتن همچین خدایی .. حواست هست امروز از اون روزهای قشنگته؟ هر چند سرت خیلی شلوغه ولی حتما حواست بوده. می خواستم بگم منم تو باغم ... چند روز پیش می خواستم حرف بزنم برات، اما خوب شد نگفتم. همه اش آه و ناله بود . امروز سرحالم هر چند تو که روی هر چی دوست پایه رو سفید کردی و همه جوره باهام بودی . اما خب منم دلم می خواست دو کلمه حرف گفتنی برات داشته باشم .خداییش خودتم از نگفتنی های من خسته شدی نه؟ خجالت نکش ، بی رو در بایستی ؟ما که این حرفا رو نداریم، داریم؟ می بینی بس که بهم رو دادی حسابی دختر خاله شدم باهات ..البته آقای خدا شما همه جوره کس و کار من هستی از پدر بودنت گرفته ، نسبت فامیلی ، و رفاقت و...البته میدونی که 50 درصد من حله! حالا اگه می خوای اونجوری نگام کنی خدایی و مختاری نگاه کن. ولی من هم با همین نیمچه عقلی که بهم دادی یا شاید هم دل آره دل فهمیدم که اینجوریه وگرنه با دو دو تا چهار تا که سر از خداییت در نیاوردم با دل هم البته .... خب فلسفیش نکنم . برنامه ات چیه برای من؟ میشه یه کم بگی داری چی کار میکنی ؟ من که همه حواسم رو جمع کردم تا سر از کارت در بیارم ولی فکر نکنم به این سادگی ها باشه انگار تو هم منو شناختی که اینجوری برنامه می چینی واسم ..چی میگم پس نشناختی! به هر حال که فعلا چهار چشمی دارم نگات می کنم ببینم مهره بعدی رو کجا میذاری اما اگه بفههم چرا میذاری. میشه یه نظری ،مشورتی چیزی هم از من بخوای، یا یه جوری در جریانم بذاری که بعدش فکم پایین نیفته ؟ والا .. من پیگیر اون نشونه که دیشب بهم نشون دادی هستم. پیگیر اون نشونه هایی که چند روز پیش مثل یه کهشکشان پیش روم گذاشتی هم. امروز صبح هم یکی دیگه اش رسید .هرچند هنوز نمی دونم این ره که من می روم به کجاست ،اما من قدم می ذارم تو هم که پشتمی، پشتمی دیگه آره؟ الان حال اون بچه ای رو دارم که با دوچرخه به پشتوانه باباش رکاب میزنه ،وسط راه می بینه بابا رهاش کرده و با یه ترس وجرات توام پیش میره هم می ترسه ،هم حال می کنه .. امیدوارم بد زمین نخورم یعنی یه جوری که دوباره پاشم فقط همین .. دلم میخواد تا شب وراجی کنم برات ، اما خب تو الان سرت شلوغه مهمونی بزرگی داری من هم مهمونم باید برم آماده شم ، کلی کار دارم کمترینش دوش معنویه که کلی وقت می بره. آدم روش نمیشه که همین جوری حمام روح نرفته پیف پیف و بوگندو بیاد سر سفره ات بشینه کنار آدم حسابیا !حالا گیرم منو هم راه بدی ، ولی خداییش ضایع است دیگه نیست؟ پس با اجازه برم، کیف می کنی چه مودب شدم من ، بوسم می کنی؟ دستهایم را در باد می گشایم آزاد و وحشی تن به پرواز می سپارم کاش باد مرا با خود ببرد کاش می شد با فرش باد تا آرمان شهر سفر کرد سر سال تحویل گفتم یا محول الاحوال حول حالنا الی احسن الحال امسال خدای تحویل سال ،حال منو متحول کرد بارها که نمیدونم بگم احسن هست یا نه .چون خیلی فراز فرود داشتم .. پس دل بستم به حکمتش .تا تغییرات به ظاهر ناخوشایند رو تحمل پذیر کنه برام . وقتی درمانده می شیم و نمیدونیم چه جوری مسائل رو برای خودمون توجیه کنیم با اعتقاد یا بدون اعتقاد به این اصل پای حکمت خدا رو وسط می کشیم ...تا برامون مایه تسکین بشه ..اما درد که زیاد میشه استامینوفن کدئین وبروفن مثل نقل و نبات میشه. حکمت خدا هم این جور وقتها تاثیرنمی کنه تسکین نمیده .... امسال عیدی خوبی از خدا گرفتم و هنوز هم ...و امیدوارم که اتفاقات خوب سرگذر، تو خیابونی، پارکی ،جایی سر قرار با من منتظرایستاده باشند و البته مثبت اندیشی رو مثل همیشه چاشنی حرکتم کردم .. چند وقت پیش تو یه موقعیت سخت دوستی بهم اس ام اس زد که و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا وهو شر لکم دلم می خواد اینطوری باشه . اینجوری با دوست داشتنی های از دست رفته ام و مشکلاتی که مایه خیرهستند راحت تر کنار میام .. چند روز پیش سعید رو دیدم بعد از مدتها ...دغدغه ازدواج داره .. امیدوارم این شتاب زدگی در این سن کم به ضررش تموم نشه .. یه عذر خواهی گنده به اندازه یه بادبادک دنباله دار به همه دوست جون هام بدهکارم که نمی تونم بهتون سر بزنم چون کمتر نت میام و گرنه همیشه تو اسمون دل و ذهنم مثل بادبادک در پروازید هستید میشه شما رو ندید؟؟ خدایا خیلی دوست دارم به خاطر همه اون چیزهایی که خودت می دونی. خیلی باحالی .. می بوسمت آبدار 

الان از اون وقت هاست که دلم میخواد دلتنگیمو با تو به اشتراک بذارم با دل تو که یه جای مخصوصش رو بهم دادی تا مال من باشه تا مال تو باشم .عزیزم گاهی فکر میکنم چطور یه نفر می تونه این همه دلتنگی رو تحمل کنه میگن خدا به قدر تحمل ادم ها میده اما مگه من چقدر طاقت دارم؟
میدونی اگرچه روبروم نیستی جوابم رو بدی باهام حرف بزنی آرومم کنی و...
اگرچه دلم میگه قسمت تو نیستم . اگرچه بودنمون با هم خیلی دور از دسترسه اما همین که میدونم اینا رو عزیز من می خونه با اون چشم هایی که مال منه اگرچه در تصرف من نیست .با وجودی که آرامبخش منه آروم می گیرم .مثل یه بچه که تو امن آغوش پدر چشم هاشو هم میذاره چشم هامو هم میذارم تا گرمای روحت رو با تمام وجودم حس کنم و امنیت وجودت بهم آرامش بده.
هر وقت دلتنگت می شم صداتو می شنوم انگار که نزدیکی و چشم هامو هم میذارم و گوش میدم
حیفه که اینا رو به کلمه بیارم چون کلمات نمی تونند منظورم رو به خوبی بیان کنند و حیفه بخوام دنیایی که پشت این حرف هاست رو به تصویر بکشم اما همون جوری که وقتی صدات می کنم دلت می ریزه. حسم رو از دور بگیر...مسافت که شرط نیست..
حتما میدونی چه اندازه.... میخواد بگم اما نمیخوام قداستش رو کم کنم. هر وقت بهت فکر می کنم اونقدر سرشار میشم که نمی تونم در خودم نگه دارم و خب چه کسی بهتر از خودت برای دونستنش و شنیدنش نگران این نیستم که به قول بعضی ها پرور شی آخه میدونی؟
فکر می کنم دو تا ادم صادقانه بهم بگن چه حسی بهم دارند بهم نزدیک ترشون میکنه و کیه که از این احساس پاک به خودش نباله .ما همه همدیگرو از مهر هم محروم کردیم از کلمات هم محروم کردیم از عشق هم .همه چی رو حساب کتاب کردیمو خست کردیم .حالا یه دنیا آدم تشنه هستند که فقط تعداد کمی شون بی حساب محبت می کنند و تلافی بی مهری بقیه رو نمی کنند.
دوست دارم جز اون معدود باشم که با تمام عشقی که ازمون دریغ شده بی حساب ببخشم اینجوری خودم هم سرشار میشم.
کاش هم اینارو بخونی .
می خوام بگم احساسی که دارم در کلمه نمیگنجه و تو با روح فهیمت درکش کن ..
خدا تو رو برای من حفظ کنه اگرچه مال هم نباشیم.
| Design By : Night Skin |


